امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

لذت آشپزی برای تو

سلام پسر گلم  جونم برات بگه که بعد از رسیدگی به امور خودت، غذا پختن برات مهمترین کار منه، وقتی از سرکار میام با همه خستگی اول از همه به فکر عصرونه و شامت هستم. آخر شب هم صبحونه و میان وعده و ناهار فردات رو آماده میکنم. وقتی غذات رو کامل بخوری همممه خستگی ها از تنم میاد بیرون و کلی روحیه م خوب میشه، بابایی میگه اخلاقت رابطه مستقیم با غذا خوردن امیرصدرا داره   بارها شده برات چند مدل غذا و دسر آماده کردم ولی خودمون بی غذا موندیم  این یه تعداد از چیزاییکه برات آماده کردم و عکسشونو دارم: دنت شکلاتی طالبی، موز، بستنی، بیسکوییت سوپ عدس پلو طالبی با بیسکوییت و بستنی فرنی با آر...
18 خرداد 1394

به تولد زنبوریت خوش اومدی عسلم

سلام مامانی  تولد یک سالگیت مبارک باشه نفس مامان، انشالا 120 ساله بشی و همیشه سلامت و شاد و موفق باشی برای تولدت تم زنبوری رو انتخاب کردم که خیلی دوسش داشتم، برنامه هم به این صورت بود که عصر خانومای فامیل و یه تعداد از دوستام دور هم جمع بشن و تولد عزیزدلم رو جشن بگیریم و بعد از اون هم آقایون بیان. ساعت سه عصر مراسم شروع شد، از صدای آهنک و دست و خوشحالی مهمونا انقد ذوق کرده بودی که نگو، مرتب نانای میکردی و میخندیدی و دست میزدی، ولی غذات رو اصلاااا نخوردی فقط طی مراسم دوبار بردمت توی اتاق و یکم شیر خوردی. وقتی مراسم عصر تموم شد و قبل از اینکه آقایون بیان هم خوابوندمت که اذیت نشی ولی از ذوقت فقط بیست دقیقه خوابید...
25 ارديبهشت 1394

دوازده ماهگی جیگرخان

سلام نازنینم بسسسسلامتی یک ساله شدی پسرم ، مبارکههههه  عزیزدلمم                                  از کارهات بگم که یه روز پستونکت رو خودت برداشتی گذاشتی دهنت، مامان بهت گفتم مگه قرار نبود تو بیداری پستونک نخوری مامان؟! فورا پستونک رو درآوردی دادی بهم   یه روز رفتی پشت در اتاقت، هی در رو باز و بسته میکردی میگفتی دااااااااای دااااااااای. وقتی میخوای با شیشه آب بخوری اول تکونش میدی، میگم مامان این که شیر نیست تکون میدی بعد میخندی   وقتی میگیم امیرصدرا جان بخواب فورا خودت رو به اولین بالش میرسونی و سر...
23 ارديبهشت 1394

یازده ماهگی امیرصدرا جونم

سلام عشق مامان ماشالا داری تند تند بزرگ میشی و به یکسالگی نزدیک میشی اول از همه اینکه نرده های تختت یا لبه مبل رو میگیری و می ایستی لثه های بالا و پایینت هر دو متورم شدن و منتظر مرواریدهای سفیدن، معمولا شما دندونات 5-6 تا با هم درمیاد، احتمالا این سری هم همینطور باشه، فکر کنم خیلی لثه هات میخاره چون مدام انگشتت رو میکشی روشون ولی هرموقع میخوام برات ماساژ بدم فورا انگشتمو میگیری و گاز میگیری کلا خیلی دوست داری گازم بگیری، گاهی دست و پامم گاز میگیری و میخندی، ای ناقلاااا بهت میگیم پاهات کو؟‌ پاهات رو تندتند تکون میدی، میگیم گوشات کو؟ گوشات رو نشون میدی، بینی رو هم اولش یاد گرفتی ولی فقط همون روز اول نشون دادی، دیگه نشون ن...
24 فروردين 1394

نوروز 94، اولین بهارت مبارک پسرم

سلام عزیزم بالاخره سال 93 به پایان رسید و سال 94 آغاز شد  اولین عید نوروزت مبارک گلم  انشالا همیشه مثل بهار سبز و باطراوت باشی. لحظه سال تحویل ساعت 2:15 نصف شب بود و شما خواب بودی، وقتی برای شیرت بیدار شدم حدود بیست دقیقه به سال تحویل مونده بود که بابایی رو بیدار کردم و با هم برنامه تی وی رو نگاه کردیم و عید رو به هم تبریک گفتیم، بابایی همون موقع به من و شما عیدی داد منم برای اولین بار تو عمرم عیدی دادم! خیلی خوب شد که اولین عیدی زندگیم رو به عزیزترینم دادم مامان جون و بابا جون طبق معمول هر سال برای سال تحویل رفته بودن مشهد، ما هم تصمیم داشتیم بریم که خانواده بابایی هفته قبل از عید اومدن خونمون و دیداری...
19 فروردين 1394

نه و ده ماهگی نازنازم

سلام شیرین تر از عسل خوبی مامانی؟ الان که دارم این مطلب رو مینویسم ازت دورم و کلی غصه دارم, ایشالا تا دو ساعت دیگه حرکت میکنم که بیام پیشت. بعد از کلللی بررسی و سنجیدن جوانب به این نتیجه رسیدیم که با خودم نیارمت مهد محل کارم, هم دلم نمیومد صبح زود بیدارت کنم و تو هوای سرد بیارمت بیرون از خونه, هم میترسیدم خدای نکرده مریض بشی, هم اینکه فکر میکردم دو تا مربی نمیتونن همزمان به ۷_۸ تا بچه برسن, درسته که خودم میتونستم بهت سر بزنم ولی اذیتهاش برات بیشتر بود! خلاصه قرار بر این شده که صبح ها مامان جون بیاد خونمون و تا ساعتی که میخواد بره مدرسه پیشت بمونه و بعد از اون یه خانوم مهربون که از آشناها هستش بیاد و ازت نگهداری کنه تا زمانیکه مامان ج...
17 اسفند 1393

هشت ماهگی نفسم

سلام عزیزدلمممم بسلامتی هشت ماهت تموم شد و وارد ماه نهم شدی پسر نازم این ماه با کلی خبر جدید همراه بود؛ اولین خبر اینکه: رویش مروارید خوشگلت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــارک مامانی چهارشنبه 93.10.17 خونه مامان جون بودیم که یکم نق نق میکردی، حدس زدم از خارش لثه ت باشه، رفتم دستامو شستم و اومدم لثه هات رو ماساژ بدم که دیدم یه مروارید سفید ناز جوونه زده، انقدر ذوق کردم و بلند گفتم مامانننننن دندون امیرصدرا دراومده، هورااااااااااااا، بعدش فورا زنگ زدم به بابایی و خوشحالش کردم، بابایی هم مدام میگه صدرایی نیش برنجی. ایشالا قراره همین روزا مامان جون برات آش دندونی بپزه گل نازم خبر دوم اینکه: الهی من ف...
22 دی 1393

هفت ماهگیت مبارک مهربونم

سلام امیرصدرای نازم پنجشنبه بیستم آذر ماه شما بسلامتی هفت ماهگیت تموم شد و وارد هشت ماه شدی عسلم انقد شیطووون شدی که نگو، هر چیزی رو ببینی میخوای خودتو بهش برسونی و بگیریش، همه تلاشتم برای رسیدن به هدفت میکنی، قربون پشتکارت بشم من عزیزم، همش دلت میخواد جنس های مختلف رو امتحان کنی، مثلا پارچه، کاغذ، پلاستیک و ... تازگیا اسباب بازی هاتو دوتایی برمیداری هی میزنی به هم و کیف میکنی و میخندی، عاشق ریشه های فرش هستی و همش دوست داری بکشیشون. خدانکنه یه آشغال کوچولو روی فرش باشه، سریع پیداش میکنی و با اون انگشتای ناز کوچیکت میگیری میاری بالا مهندسیش میکنی، عاشق تبلت و لپ تاپ، وقتی بابایی یا من داریم کار میکنیم همینطور زل میزنی تو مانیتور و ...
21 آذر 1393